تبليغاتX
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ
ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღناناز
گواهینامه و دیونگی هام

سلام

نمیدونم چرا احساس خستگی میکنم و همیشه دوست دارم بخوابم.

دوشنبه که رفتیم واسه امتحان مجدد آئین نامه کلی با حال شده بود قبلش به چند تا سوال از این مربی(که ما هندونه میدادیم زیر بغلش و استاد صداش میکردیم) پریسدن و این دوستم من گفت اتوبان فلان جا استاندارد نیست و ملت مثل دهقان فداکار می پرن زیر ماشین و ... همه کلاس خندید وقتی خنده تموم شد استاد البته انی که زیر تانک رفته بود حسین فهمیده بود, نه دهقان فداکار!!!!!این بار همه خندیدن به جزء اون دوستم که اساسی ضایع شده بود.بعدش پرسید تو جعبه کمکهای اولیه چی هست ما هم از اون ته کلاس می گفتیم آچار فرانسه , انبر دست و .....

خلاصه طرف امتحان گرفت و من قبول شدم ولی اگه مردود میشدم بیشتر حال میکردم چون خیلی می چسبه اونجا,بعد امتحان تازه متوجه شدیم این امتحان کلاسی بوده و هنوز برای اصلی کار داریم.

از شنبه هم کلاسم با مربی و ماشین روندن شروع شد چون قبلش رانندگی نکرده بودم تقریبا هیچی بلد نبودم

این مربی هم خودشو مثل چی گرفته و مثلا ادای آدمهای نسبتا متشخص رو در می آورد

رفتیم یه دور زدیم و گفت پارک کن و خروج از پارک , بعد ازم پرسید هنگام خروج از پارک چیکار میکنیییم؟

-منم گفتم چیکار میکنیم؟

-دوباره سوالشو(با حرکات عجیب سرش)تکرار کرد.چی کار میکنیم؟!!

-منم بازم بهش گفتم چیکار میکنیییم؟(با کمال پر رویی!!)

و بهش گفتم:اگه گفتی؟!!

اونم زد زیر خنده و از خشکی و رسمی بودنش یکمی کاسته شد.

بعدش که اومدیم پارکینگ دوستم اونجا بود و پرسید چطور بود مربی؟

منم گفتم خوب بود ولی یکم مذهبی بود.

-گفت یعنی چی؟

گفتم هیچی بابا تا میخواستم کاری بکنم همش می گفت, یا ابولفضل , یا حسین...!!



ارسال شده در: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 :: 23:32 :: توسط : دوزلی بوی
کلاس راهنمائی و رانندگی

سلام عزیزان خیلی شرمنده که نمی تونم به موقع و زود زود بیام از همراه های عزیزی هم که با نظراتشون ما رو به نوشتن تشویق میکنن و بنده هم وقت و حس جواب دادن رو پیدا نمی کنم معذرت می خوام.

اون روز نوشتنم نیومد راستش الان هم تقریبا همین طوری هستم ولی گفتم بیام یه چیزهای بنویسم.

کلاس راهنمائی و رانندگی خیلی با حاله به سفارش یکی از آشنا ها به آموزشگاهی که میرم از خونمون خیلی دوره و تقریبا باید یک ساعت قبل از شروع شدن کلاس از خونه بزنم بیرون

جلسه اول که بودیم رفتم کلاس دیدم بلللللللله  اراذل اوباش و آشنایان قدیمی حظور فعال دارن! یکیشون رفیق فابریک داداش کوچیکم بود که از اون پدر صلواتی های روزگار هستن ایشون.

کلی از قدیم و اینکه به بار اونو با داداشم از بالکن صدا زده بودیم و سر کارش گذاشته بودیم حرف زدیم و باباش که همیشه مست و پاتیل بود و دسته گل به آب میداد حرف زدیم.ولی بعدش فهمیدم که باباش عمرشو داده به شما خیلی نا راحت شدم.

جلسه دوم زود تر رسیدم کلاس و با اون پسره رفتیم نشستیم جای اوستاد و با وسایل اونجا بازی میکردیم

یهو به دختری اومد کلاس و فکر کرد من استادم نشستم اونجا!! از من اجازه خواست و نشست

منم ازش اسم و فامیلشو پرسیدم و بعدش پرسیدم متولد چه سالی هست اونم با عشوه گفت 68

کل کلاس موزیانه می خندیدن و صحنه های جالبی بود.

خلاصه استاد اصلی اومد و منم تیز پریدم سر جای خودم. دختره جریان رو فهمید خیلیجالب شده بود سر کلاس یه جوری نگاه میکرد که من خدایش ترسیده بودم بعد کلاس سریع جیم شدم و به خیر گذشت.

ولی همچین هم به خیر نگذشت ها چون مسئول کلاس ما اومد به ردیف ما اشاره کرد و گفت امتحان اول مردود هستین. بعد از این جمله اون ردیف از 6 نفر تبدیل شد به 2 نفر ولی همه ما ها که شلوغی میکردیم امتحان اول آئین نامه مردود شدیم البته به نظر خودم من خودم مردود می شدم احتمالا ولی بچه ها می گفتن که بایستی قبول می شدند. به هر حال دوشنبه هفته آینده باید واسه آزمون مجدد بریم اونجا ببینیم چی میشه.از این به بعد سعی میکنم هر هفته مطلب بنویسم هفته آینده هم یه خاطره دیگه از اموزشگاه تعریف می کنم که اونم جالبه

فردا باید صبح زود بیدار بشم رفتم لالا بای بای



ارسال شده در: دوشنبه هجدهم آبان 1388 :: 0:53 :: توسط : دوزلی بوی
نوشتنم نیومد....

اومدم بنویسم ولی نوشتنم نیومد.!!

فقط اصلا حوصله ندارم و هر چی از بابام خواهش کردم که اجازه بده امشب برم تهران واسه بازی تراکتور و پیروزی نذاشت  

یعنی همش کار مامانم هست کلی با جفتشون دعوا کردم . ولی خدایش خیلی بی انصاف هستن

بیخیال فردا یا پس فردا میام یه چیزای مینویسم

ولی از عنوانی که واسه این مطلب موقت گذاشتم خوشم اومد !!



ارسال شده در: دوشنبه چهارم آبان 1388 :: 0:9 :: توسط : دوزلی بوی
درباره وبلاگ
به نام خدا هستم. دوزلی بوی ! بی نمک باباته!! از بچگی بزرگ شدم. بچه ناف تبریزم. قهرمانی در رشته پرتاب اسب. شغلم آزاد. دنیای منم یالان دونیاست!!! دوس دختر ندارم چون فعلا حوصله خودمم ندارم.19سالمه! متولد 31خرداد69 هستم.
منو هم مثل همه ی بچه ها از بیمارستان گرفتن و هیچ رابطه ی بین مامان و بابام نیست
عاشق زبان مادری تورکی آذربایجان هستم و تیم تراکتور سازی تبریز و پترو رو از گوشیم بیشتر دوست دارم
بعدا اگه حال داشتم میام بیشتر میگم درباره خودم. اگه نظری سوالی انتقادی چیزی داشتی خودت رو خسته نکن چون عمرا جواب نمی دم اگه هم خواستی تشکر و تعریف یا از این جور چیزا.... تو وبسایت شخصی خودم نظر بذار
www.dozgon.com

برای احترام به بعضی ها اینجا فارسی نوشتم
مواظب خودت هم باش کوچولو

ana soti haram olsun ana dilin bolmiyana

www.bo2cd.com
www.dozgon.com
www.birtools.com

"کپي برداري آزاد است"

eli

دان اولدوزو تک صوبحی چیخیب صوبحی باتاردیم

هر اولدوزو گوردوکجه اونا قاش گوز اتاردیم

هئچ کیمسه یه من سنجه اوره ک باغلامامیشدیم :(

بس من سنیدیم سن ده گلیب سن ده قوتاردیم
موضوعات
نويسندگان

love.theme.pic.music
Google Groups
عضویت در گروه ناناز
Email:
Visit this group