تبليغاتX
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ


ღمکانیک قلبهای تصادفیღ

ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღناناز



تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پا فشارانه مانده ام

چه بسیار است دوری ها ,  فراموش کردن ها و گسستن ها 

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نا رفیقی خود رفیق اند

من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام

من در پیمودن راه,چه عاجزانه مانده ام


تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:48 توسط دوزلی بوی| |

هر  کی اومد تو زندگیم می بردمش تا آسمون           امروز می شد رفیق راه فردا برام بلای جون

نمیشه قلب عاشق رو به دست هر کسی سپرد     نمیدونم بد می آورد یا چوب ساده گیشو خورد

هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود      هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود

هیچکسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد           جواب کاره خودمه هر چی بلا سرم اومد

                                                           .....

تقصیر هیچکسی نبود هر چی که بود به پایه من        فقط تو بعد از نیا سراغ لحظه های من

 رفاقتت ماله خودت منت نذار رو سر من !!          این قصه ها  هم تموم شده دیگه نیا دورو برم    

تقصیر هیچکسی نبود   هر چی که بود به پای من

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:48 توسط دوزلی بوی| |

سعي كن چيزي را كه دوست ميداري بدست بياور

 

  تا مجبور نباشي چيزهايي را كه دوست نداري

 

 دوست بداري

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 7:3 توسط دوزلی بوی| |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 5:25 توسط دوزلی بوی| |

 

کتابی که ورق میزنم و دفتری که در آن مینویسم،بوی تورا دارد.

 

بویی که مرا از قدیمی ترین غارهای زمین جدا میکند

 

 و به آسمان میبرد.آنقدر بالا میروم که ماه را زیر پایم میبینم

 

 و میتوانم صدای فرشتگان بشنوم.

 

درخت بلوطی که هر روز مقابل دیدگانم راه میرود و

 

کبوتری که بر لبهحوض مینشیند،بوی تو را دارد؛

 

بویی که مرا از خوابهایم میگیرد و به دست ترانه ها میسپارد؛

 

آنگاه طنین ساده ای میشوم ودر گوش جهان مینشینم.

 

بوی تورا دارد این روزهای قریب،این بشقابهای خالی،

 

این قاشقهای زنگ زده،این نامه های نانوشته و

 

گیسوان خیس مادر.خودم را در آغوش کلمه ها

 

 رها میکنم وبی صدا می گریم.

 

بیصدا می خندم، بیصدا عاشق میشوم،بیصدا گرسنه میمانم

 

                    برای مشاهده متن کامل و عکس برو ادامه مطلب

 

 

 

 و بیصدا میمیرم...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 21:30 توسط دوزلی بوی| |


دوباره تنها شده ام،دوباره دلم هواي تو را کرده.
خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم.
به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم.
دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم.تو را کجا مي توان ديد؟
در آواز شب اويز هاي عاشق؟
در چشمان يک عاشق مضطرب؟
در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟
دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند،براي تو نامه بنويسم.
و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي.
اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم.
کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم.
مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند.
مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
مي ترسم نتوانم بنويسم وآخرين ....

 

برای مشاهده متن کامل و عکس برو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 11:54 توسط دوزلی بوی| |

به سراغ من اگر مي آييد

 نرم و آهسته بياييد

مبادا كه ترك بردارد

 چيني نازك تنهايي من

نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 14:32 توسط دوزلی بوی| |

Click for Full Size View
بقیه ادامه مطلب
 

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:8 توسط دوزلی بوی| |

  

نمیدانم کدامین سخن من تو راآزرد و قلبت را شکست ؟

 نمیدانم کدامین کارمن تورارنجاند،نمیدانم کجای کارمن اشتباه بود...                             

نمیدانم درطی مدت دوستیمان چه خطایی ازمن سرزدکه تواینگونه بامن رفتارکردی.......

نمیدانم چه کسی توانست جای مرادرقلب کوچکت بگیرد،نمیدانم چرابامن چنین کردی؟

حتی نمیدانم پیش چه کسی  شکایت کنم ودردودلم را برایش بازگوکنم......

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 20:57 توسط دوزلی بوی| |

          

نيمه شب كوبيد به در ، گفت:كه عاشق خانه است، زير لب گفتم كه هر كس است ديوانه است. مادرم آن گوهر يكتا و مهر و دوستي آمد در را باز كرد و گفت : آري ، خانه است. گفتمش تو كيستي از ما چه مي خواهي بگو؟ گفت: نام من براي تو بسي بيگانه است. قاضي در دادگاه عشق و بعد از سالها نوبت گفت: پرونده ات در جهان افسانه است. گفتم آخر بيگناهم... گفت: متهم هستي وجرمت ديدن جانانه است. مادرم از دادگاه عشق استنباط خواست كه اين دختر پاك است و تقصير دل ديوانه است. گفت قاضي: گر كسي در ماجراي زندگي ديوانه شد ، عقل و خرد فرزانه است. بعد بستند دست و پايم را به زلف دلبرم . گفت قاضي:اين اسير زلف همچو شانه است ! گفتم اندر دادگاه عشق از بهر دفاع بي گناهم، چون اسير اين دل ديوانه است. لكن از من شاهد و برهان و مدرك خواستندپاسخش دادم كه شاهد من پيمانه است. گفت: پيمانه كه هر لحظه در آغوش كسي است، اين شاهد و برهان و مدرك نيست. بعد طبق 5 اصل بند

عشق و عاشقي، قاضي گفت: كيفرت حبس ابد در گوشه ميخانه است. با خود گفتم: خداوندا هزاران بار شكرت ساكن ميخانه بس شكرانه است . گفتمش گر يار را بوسم چه باشد كيفرم؟ گفت: جرمت سوختن ، چون شمع و پروانه است. گفتمش من حاضرم سوزم به شرط بوسه اي , چون سوختن بهر ياران كار بسي ديوانه است. از تعجب خشك شد بر جاي قاضي خويشتن! با خودش گفت: كه اين دختر صدمرتبه ديوانه است ! گفت: آقايان ، خانمها ، رئيس دادگاه ، دادستان محترم هر كس در اين كاشانه است ، چون قضاوت بهر ديوانه ندارد ارزشي

معلوم شد... ديوانه است ... ديوانه است

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:44 توسط دوزلی بوی| |

 

Image and video hosting by TinyPic

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

                                                       عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد

                                                   دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:4 توسط دوزلی بوی| |

اینجا من هستم و سکوتی محض

سکوتی شکسته و در هم بخاطر هر روز ندیدن تو

اینجا من هستم  ِ تهی از زندگی و روزمره گی

خالی تر از همیشه ِ با کلافی در هم و پیچ در پیچ

معنی سکوت را با چشمانم برایت بارها فرستاده ام

اینجا من هستم   و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

من هستم و گلی پر پر شده از عشقی کور

من هستم و یکرنگی شکسته ام

اینجا در شهری دور من مانده ام و انتظار هر لحظه که میایی

 در شهری خاک گرفته و غروبی دلتنگ

که سینه ام را هر آن میدردد

اینجا من مانده ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است

من هستم سیمای شکسته تر از همیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی ات ....................

 

       

نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:14 توسط دوزلی بوی| |

نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم

اشکهای دیدگانم را عطایت می کنم

خوبرویان گرچه مشهورند در دلدادگی

من ولی از جمله خوبان جدایت می کنم

تو چون شیرین ومن با تیشه ی عشقت شبی

بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم

چشمان من غریق اشک هجران تو شد

با تمام خستگی هایم صدایت می کنم

نازنینا زندگی را بهر چشمان تو باختم

بازهم هر لحظه و هر دم دعایت میکنم

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:55 توسط دوزلی بوی| |

نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 11:44 توسط دوزلی بوی| |

 
خدایا آن که در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهاییم گذاشت

در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار

زندگی قصه ی یخ فروشییست که بهش گفتند :فروختی؟

گفت نه نخریدند تمام شد

تقدیم به خود شاعر


نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:38 توسط دوزلی بوی| |

 
من مرد کاغذی خیال خویشم
 پروانه را بر دیوار
 مصلوب کرده ام
 عشق را به بند کشیده ام
 غروب را در چشمانم
 نقاشی کرده اند
 اما
 سینه ام طومار عشق کهنه ای است
 که بر باد نمی رود

 

نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:33 توسط دوزلی بوی| |

قلبت را خالي نگه دار که اگر  روزي خواستي کسي را در قلبت جاي دهي سعي کن که فقط يک نفر باشد به 

 او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز دارم.

*********************************************

ميدوني سخت ترين روز چه روزيه ؟؟؟ روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا

بشن .قلبهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن .

******************************************

عشق مثل گنجشک مي مونه اگه محکم بگيريش تو دستات مي ميره اگه شل بگيريش فرار مي کنه پس بايد

 یه جوري بگيريش که تو دستات خوابش ببره .

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:33 توسط دوزلی بوی| |

 
                                                                                                                  

دریای غم ساحل ندارد.......

دریای  غم

 

غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد.... عجب از محبت من كه در او اثر ندارد.... غلط

 

 است هر كه گويد : دل به دل راه دارد.... دل من ز غصه خون شد دل او خبر

 

ندارد.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:27 توسط دوزلی بوی| |

                                   

 

از هجر تو بیقرار بودن تا کی ؟

 

 

بازیچه ی روزگار بودن تا کی ؟

 

 

ترسم که چراغ عمر گردد خاموش .......

 

 

دور از تو به انتظار بودن تا کی ؟

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:23 توسط دوزلی بوی| |

 

گه گاه دل من برای خیالهای شیرین با تو بودنم تنگ می شود

 


 

و این روزها گه گاه من لحظه به لحظه است .

 


 

و امروز دل من آنقدر تنگ شد

 

 

 

که دیگرجایی  برای دلتنگی های خودش هم نداشت .

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:6 توسط دوزلی بوی| |


Design By : Night Skin