تبليغاتX
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ


ღمکانیک قلبهای تصادفیღ

ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღناناز



من تنها می خواستم
من تنها می خواستم چشمهای تو را داشته باشم.
من تنها می خواستم چند صباحی قلبت را به امانت بگیرم.
اما این خواسته قلبی من نبود شاید در ابتدا.تقدیر این قرعه را به من دیوانه سپرد.
من می خواستم دستهایت را داشته باشم تا با آنها از چشمه جوشان محبت جرعه ای بنوشم
اما تو از  سپردن آن سرباز زدی.
من تنها می خواستم برای دلت قصری از ترانه هایم بنا كنم و برای این مقصود جلای چشمانت را می خواستم
اما تو آنها را به من ارزانی نكردی.
و تو چه فهمیدی؟تو از طرز نگاه من چیزی را نفهمیدی.
من می خواستم پنجره هایت را باز كنم اما تو اجازه ندادی.
پنجره هایت آنقدر بسته ماند تا كهنه شد و تو هرصبح آسمان را با قابی كهنه نگریستی.
تا هنگامی كه آوار شد و فرو ریخت و به خاك سپردی زیر آن آوار تمام خاطرات مرا.
و من تكه تكه خاطرات تو را از زیر آوار قلبم بیرون آوردم.
تو گذاشتی همه چیز فروبپاشد و آوار شود چه خانه ات چه قلبم چه خاطراتم چه خاطراتت…
آیا ندیدی كه چه عاشقانه در آن شب سیاه برایت شعر می سرودم.
شایدم دیدی كه به من تهمت دیوانگی می زدی.
من می دانم زیبایی چیست…یك جهان از آن را در غروب نگاهت دیده ام.
من تنها می خواستم آغوشت را داشته باشم تا در گرمایش خزان را فراموش كنم.
من از تمام دنیا یك شاخه گل می خواستم.شاخه گلی كه تو روزی به دستانم می سپردی.
من از تمام این دنیا یكروزش را می خواستم و تو می دانی كدام روز را می گویم.
و این را هم می دانی كه آن را به من ندادند.
آیا تا بحال در دل به خود گفته ای كه چقدر بی رحمی؟
یا تنها به عاشقانه های من خندیده ای…من خنده هایت را دوست دارم…
پس امشب هم این متن عاشقانه را به تو می سپارم تا باز هم بخندی
و من دلم نمی شكند چرا كه تو سالها قبل آن را شكسته ای .

پس راحت بخند آخر من خنده هایت را دوست دارم …


تولدت مبارک نفس

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:49 توسط دوزلی بوی| |


Design By : Night Skin