تبليغاتX
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ - شاید ستاره های آسمون شهر ما از آدماش قهر کرده!!
ღمکانیک قلبهای تصادفیღ
ღღبزرگ ترین وبلاگ عاشقانهღღناناز
شاید ستاره های آسمون شهر ما از آدماش قهر کرده!!
دوستم 30 تا فیلم جدید 2009 بهم داده تقریبا هیچ کدوم رو ندیدم.اونوقت می خوام فیلم هندی ببینم؟!!

3 روز که جلفا و آسیاب خرابه و اطرافش بودیم بد نبود خوبم نبود نمیشه گفت جاتون خالی.

وقتی کنار رود ارس رسیدم بغض بهم اجازه هیچ کاری رو نمیداد یاد مظلومیت آذربایجان افتادم از ماشین پیاده شدم و خودم رسوندم به رود خونه

بی اختیار زانو زدم و گریه کردم لباسم کثیف شده بود.

با صدای سرباز که می گفت زود بیا اینور و اینجا خطرناکه منو به خودم اورد و خودم رو به ماشین رسوندم و دستامو شستم.هنوز ماشین خالمون به ما نرسیده بود از یه تیر برق بالا رفتم تا جاده رو ببینم ولی بازم خبری از اونا نبود و از ما خیلی فاصله داشتن موبایل هم که انتن نمیداد پسر خاله ام رامین رو صدا کردم و بهش گفتم من نمی تونم بیام پائین و ازش کمک خواستم اونم مثل دیونه ها می خندید بعدش رفت از ماشین دوربین اورد و از من فیلم برداری کرد.!!!

پارسال که اومده بودیم خوب یادم مونده بود که اونجا ستاره هاش دیدنی هست

با داداشم و پسر خاله هام دراز کشیدیم و به آسمون نگاه کردیم باور کردنش خیلی سخت بود مثل اینکه یه آسمون دیگه بود.چه قدرررر ستاره؟!!!

نمی دونم به خاطر هوای تمیز اونجا بود یا به خاطر ارتفاع زیاد .شایدم ستاره های شهر ما از ادم هاشون قهر کردن!!

همیشه جای خالی یک نفر رو حس می کردم به خاطر همین زیاد حال نداد.

این 3 روز گوشیم خاموش بود به خودم می گفتم شاید زنگ زده باشه ولی به نظرم اشتباه کرده بودم.

جمعه که رسیدیم تبریز تو یه پارک نشستیم واسه نهار و این که تا عصر اونجا باشیم

با پسر خاله هام و داداشم رفتیم فوتبال و از همه تیم ها بهتر بودیم بعدش نوبت حرکات اکروباتیک بود که باز هم من بد نبودم اونقدر خسته شده بودم که حتی نمی تونستم نهار بخورم رفتم نشستم رو نیمکت پارک و چشامو بستم بهو متوجه شدم جیبم داره تکون می خوره نگاه کردم دیدم یه دختر نشسته داره شماره شو می کنه تو جیبم!!! بهش گفتم خسته نباشین ,هیچی نگفت و دور شد و می خندید و منو نگاه می کرد خیلی بچه بود تکه کاغذی رو که رو نیمکت بود رو پاره کردم و دختره لبخند مسخره اش تموم شد.خیلی جالب بود.

دیشب هم یه کاری داشتم عصر زودتر اومدم خونه ولی پسر عموی بابام با خانومش خونه ی ما بود و نشد که برم اونا گرم صحبت بودن که یکدفعه زن پسر عموی بابام گفت گواهینامه داری گفتم نه,گفت می تونی بگیری گفتم اره از پارسال می تونم بگیرم(یعنی سنم میرسه) از کیفش دوتا تراول 50تومنی در آورد و گفت فردا برو فلان آموزشگاه ثبت نام کن!! منم گفتم چشم. فردا باید صبح اول وقت بیدار بشم(همون 10.30 تا 11.30)برم دنبال کارام من لالا دارم رفتم بخوابم منتظر نظرات شما عزیزان هستم.



ارسال شده در: یکشنبه چهارم مرداد 1388 :: 2:5 :: توسط : دوزلی بوی
درباره وبلاگ
به نام خدا هستم. دوزلی بوی ! بی نمک باباته!! از بچگی بزرگ شدم. بچه ناف تبریزم. قهرمانی در رشته پرتاب اسب. شغلم آزاد. دنیای منم یالان دونیاست!!! دوس دختر ندارم چون فعلا حوصله خودمم ندارم.19سالمه! متولد 31خرداد69 هستم.
منو هم مثل همه ی بچه ها از بیمارستان گرفتن و هیچ رابطه ی بین مامان و بابام نیست
عاشق زبان مادری تورکی آذربایجان هستم و تیم تراکتور سازی تبریز و پترو رو از گوشیم بیشتر دوست دارم
بعدا اگه حال داشتم میام بیشتر میگم درباره خودم. اگه نظری سوالی انتقادی چیزی داشتی خودت رو خسته نکن چون عمرا جواب نمی دم اگه هم خواستی تشکر و تعریف یا از این جور چیزا.... تو وبسایت شخصی خودم نظر بذار
www.dozgon.com

برای احترام به بعضی ها اینجا فارسی نوشتم
مواظب خودت هم باش کوچولو

ana soti haram olsun ana dilin bolmiyana

www.bo2cd.com
www.dozgon.com
www.birtools.com

"کپي برداري آزاد است"

eli

دان اولدوزو تک صوبحی چیخیب صوبحی باتاردیم

هر اولدوزو گوردوکجه اونا قاش گوز اتاردیم

هئچ کیمسه یه من سنجه اوره ک باغلامامیشدیم :(

بس من سنیدیم سن ده گلیب سن ده قوتاردیم
موضوعات
نويسندگان

love.theme.pic.music
Google Groups
عضویت در گروه ناناز
Email:
Visit this group